تبلیغات
جـاده خاکی عشــــــــــق - ریخت به هم

جـاده خاکی عشــــــــــق

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ

ریخت به هم


قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم
من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم...
.
فاصله بین من و تو نفسی بود ولی
رفتی و وسوسه فاصله ها ریخت بهم...
.
نیمه شب بود خدا بود و من بی سیگار
لعنتی رفتنش اعصاب مرا ریخت بهم...
.
بعد از آن زندگی آنقدر به من سخت گرفت
خانه از بعد همان ثانیه ها ریخت بهم...
.
کلماتم همه در بغض گلو درد شدند
بعد از آن شعر و غزل قافیه ها ریخت بهم...
.
خسته ام آه چرا رابطه عشقی ما
به همین سرعت و بی چون و چرا ریخت بهم...
.
#سیمین_بهبهانی




[ شنبه 10 مهر 1395 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 0 :.