تبلیغات
جـاده خاکی عشــــــــــق

جـاده خاکی عشــــــــــق

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ

شلمچه

سلام دوستای گلم

من همراه مدرسه امروز میرم شلمچه

خلاصه اگه بدی کردی در حقتون ببخشین

بالاخره ادم نمیدونه برمیگرده یا ن

یاعلی دوستتون دارمم



[ سه شنبه 4 آبان 1395 ] [ 07:22 ق.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

ریخت به هم


قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم
من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم...
.
فاصله بین من و تو نفسی بود ولی
رفتی و وسوسه فاصله ها ریخت بهم...
.
نیمه شب بود خدا بود و من بی سیگار
لعنتی رفتنش اعصاب مرا ریخت بهم...
.
بعد از آن زندگی آنقدر به من سخت گرفت
خانه از بعد همان ثانیه ها ریخت بهم...
.
کلماتم همه در بغض گلو درد شدند
بعد از آن شعر و غزل قافیه ها ریخت بهم...
.
خسته ام آه چرا رابطه عشقی ما
به همین سرعت و بی چون و چرا ریخت بهم...
.
#سیمین_بهبهانی




[ شنبه 10 مهر 1395 ] [ 04:27 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

کاراته

سلاومـــ دلم براتووون تنگ شده بووود

آخرش من پس از سه سال امروز و فردا کردن ،رفتم رشته ی رزمییییی

کیکوشین کاراته

ایشالا یک شنبه کمربندم از سفید به نارنجی تبدیل میشه
واای نمیدونین چه لذتی دارههههه
پیشنهاد میدم حتما برا یک ماه هم که شده برین








[ چهارشنبه 3 شهریور 1395 ] [ 04:49 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

عاشق افکار شوید!







عاشق اگر می شوید عاشق رفتار آدم ها نشوید.
آدم ها گاهی حالشان خوب است  گاهی بد
رفتارشان متاثر حالشان است
عاشق افکارشان شوید
افکار حتی در بدترین حالت آدم ها ههم تغییر نمی کند.



[ جمعه 1 مرداد 1395 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

پدر...

اینو به افتخارپدرم میزارم

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

. وقتی بچه بودم منو میزاشتی رو دلت و ازم میپرسیدی قلب بابا کیه؟

منم با صدای کودکانه میگفتم: مـــن

بازم میپرسیدی جیگر بابا کیه؟

میگفتم: مـــــن

و باز میپرسیدی چشم بابا کیه؟

میگفتم: مـــــن

اون موقع ها درک نمیکردم قلب بابا بودن و جیگر بابا بودن و چشم بابا بودن یعنی چی!؟

اینو وقتی متوجه شدم که صورتت پر از چروک شده و موهات رنگ سیاهشو داده به سفیدی! بابایی تمام موهاتودیدم ﮐﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮم سفیدشدواززجرکشیدن من آروم آروم شکستی ...

آره تازه فهمیدم قلب بابا بودن یعنی وقتی تو ناراحتی من دل تو دلم نیست ،

جیگر بابا بودن یعنی وقتی مریضی و ناخوشیتو میبینم جیگرم آتیش میگیره

و چشم بابا بودن یعنی وقتی نور چشمات کم شدن چشمای منم خیس شدن

"""بابایی خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم"""




[ شنبه 22 اسفند 1394 ] [ 07:53 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

مامان بزرگ

سلام دوستان

مادر بزرگم فوت کردن براش فاتحه بخونین ممنون میشم ....



[ یکشنبه 16 اسفند 1394 ] [ 01:20 ق.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

گاهی.....

گــــــــــاهــــــی
نبایـــد ناز کشیـــــد
نبایـــــد آه کشــــــید
نبــــاید انتظار کشیـــد
نبایـــــد درد کشیــــــد
نبایــــد فـــریاد کشیــــد
تنها باید دست کشید و رفت ...



[ سه شنبه 27 بهمن 1394 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

بغلم کن عشق خوبم

آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی‌شد.

هرطور بود باید به او می‌گفتم و راجع به چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، با او صحبت می‌کردم. موضوع اصلی این بود که می‌خواستم از او جدا شوم. بالاخره هرطور که بود موضوع را پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟ اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می‌شد فریاد می‌زد: “تو مرد نیستی!”

آن شب دیگر صحبتی نکردیم و او دائم گریه می‌کرد و مثل باران اشک می‌ریخت. می‌دانستم که می‌خواست بداند که چه بلایی بر سر عشق‌مان آمده و چرا؟ اما به سختی می‌توانستم جواب قانع کننده‌ای برایش پیدا کنم؛ چرا که من دل‌باخته دختری جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و او مدت‌ها بود که با هم غریبه شده بودیم و تنها نسبت به او احساس ترحم می‌کردم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت‌نامه طلاق را گرفتم. خانه، ۳۰ درصد شرکت و ماشین را به او دادم؛ اما او تنها نگاهی به برگه‌ها کرد و بعد همه را پاره کرد.

زنی که بیش از ۱۰ سال کنارش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعاً متاسف بودم و می‌دانستم که آن ۱۰ سال از عمرش را برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی‌اش را صرف من و زندگی با من کرده؛ اما دیگر خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش را داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. ظاهراً مسئله طلاق کم کم داشت برایش جا می‌افتاد.

فردای آن روز دیروقت به خانه آمدم و دیدم نامه ای روی میز گذاشته! به آن توجهی نکردم و به رختخواب رفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم آن نامه هنوز هم همان جاست. وقتی آن را خوندم دیدم شرایط طلاق را نوشته؛ هیچ چیزی از من نمی‌خواست، جز اینکه در این یک ماه که از طلاق ما باقی مانده به او توجه کنم. از من درخواست کرده بود که در این مدت تا جایی که ممکن است هر دو به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمان در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی‌خواست که جدایی ما پسرمان را دچار مشکل کند! این مسئله برای من قابل قبول بود؛ اما او درخواست دیگری نیز داشت: از من خواسته بود که روز عروسی‌مان  را به یاد آورم، در آن روز او را روی دستانم گرفته بودم و به خانه آوردم، از من درخواست کرده بود که در یک ماه باقی از زندگی مشترکمان هر روز صبح او را از اتاق خواب تا دم در به همان صورت روی دست‌هایم بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتماً دارد دیوانه می‌شود؛ اما برای این که آخرین درخواستش را رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب را برای “دوی” تعریف کردم و با صدای بلند خندید و گفت: “به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می‌شد، مهم نیست چه حقه‌ای به کار ببره.”

مدت‌ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود، او را بلند کردم و در میان دست‌هایم گرفتم. هر دو مثل آدم‌های دست و پاچلفتی رفتار می‌کردیم و معذب بودیم. پسرمان پشت ما راه می‌رفت و دست می‌زد و می‌گفت: “بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می‌بره.” جملات پسرم دردی را در وجودم زنده می‌کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از آن جا تا در ورودی حدود ۱۰ متر مسافت را طی کردیم. چشم‌هایش را بست و به آرامی گفت: “راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!” نمی‌دانم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در، او را زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دو کمی راحت‌تر شده بودیم، می‌توانستم بوی عطرش را استشمام کنم. عطری که مدت‌ها بود از یادم رفته بود.

با خود فکر کردم که مدتهاست به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال‌هاست که ندیدمش، من از او مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره‌اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهایش چند تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه‌ای با خود فکر کردم: “خدایا من با او چه کار کردم؟!” روز چهارم وقتی او را روی دست‌هایم گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت را دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که ۱۰ سال از عمر و زندگی‌اش را با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صمیمیت بیشتر و بیشتر شده، انگار دوباره این حس زنده شده و باز دارد شاخ و برگ می‌گیرد. من راجع به این موضوع به “دوی” چیزی نگفتم. هر روز که می‌گذشت بلند کردن و راه بردن همسرم برایم آسان و آسان‌تر می‌شد. با خودم گفتم حتماً عضله‌هایم قوی‌تر شده! همسرم نیز هر روز با دقت لباسش را انتخاب می‌کرد.

یک روز در حالی که چند دست لباس را در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدام مناسب و اندازه نیست. با صدای آرام گفت: “لباس‌هام همه گشاد شدن!” و من ناگهان متوجه شدم که توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که او را راحت بلند می‌کردم. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می‌شد. گویی ضربه‌ای به من وارد شد، ضربه‌ای که تا عمق وجودم را لرزاند. در این مدت کوتاه چقدر درد و رنج را تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می‌شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش را نوازش کردم. برای پسرم منظره در آغوش گرفتن و راه بردن مادرش توسط پدرش تبدیل به یک جزء شیرین زندگی‌اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که جلو بیاید و به نرمی و با تمام احساس او را در آغوش فشرد. من رویم را برگرداندم، ترسیدم نکند که در روزهای آخر تصمیمم را عوض کنم. بعد او را در آغوش گرفتم و حرکت کردم.

همان مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست‌های او دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی او را حمل می‌کردم، درست مثل اولین روز ازدواج‌مان. روز آخر وقتی او را در آغوش گرفتم به سختی می‌توانستم قدم‌های آخر را بردارم. انگار ته دلم می‌گفت: “ای کاش این مسیر هیچ وقت تمام نمی‌شد.” پسرمان به مدرسه رفته بود، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خود گفتم: “من توی تموم این سال‌ها هیچ وقت به جای خالی صمیمیت و نزدیکی در زندگی‌مون توجه نکرده بودم!”

آن روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین را قفل کنم ماشین را رها کردم. نمی‌خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. “دوی” در را باز کرد و به او گفتم که متأسفم، من نمی‌خواهم از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می‌کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: “ببینم فکر نمی‌کنی تب داشته باشی؟” من دستشو کنار زدم و گفتم: “نه! متاسفم، من جدایی رو نمی‌خوام. این منم که نمی‌خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی‌خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی‌دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج‌مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون‌طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.” “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می‌زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله‌ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. گل فروش پرسید: “چه متنی روی سبد گل‌تون می‌نویسید؟” و من درحالی که لبخند می‌زدم نوشتم: “از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می‌گیرم و حمل می‌کنم، تو رو با پاهای عشق راه می‌برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه…”

به کنارهم بودن عادت نکنید بلکه با عشق زندگی کنید؛ این شمایید که باید باعث تداوم زندگی‌تون بشید!





[ دوشنبه 19 بهمن 1394 ] [ 02:30 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

دختر که باشی...


دختر که باشی گاهی وقت ها تنها دغدغه ات میشود ست کردن رنگ

دستبند و سر آستین های مانتو و  شالت ، با هم

دختر که باشی هر روز میروی جلوی آینه اتاقت می ایستی و لباست را با

دست هایت از پشت جمع میکنی تا ببینی چاق شده ای یا نه ؟ 

دختر که باشی گاهی وقت ها با تمام نفرتی که از اندی و افشین و امید

جهان و این دسته از هنرمندان خز و خیل وطنی 

داری دوست داری آهنگ هایشان را بگذاری و هی در دلت آرزو میکنی : ای

 کاش سریع یه عروسی توپ و باحال دعوت شی

دختر که باشی امکان ندارد که خودت را حتی یک بار هم در لباس سفید پف

 پفی کنار کسی که دوستش داری تصور نکنی

دختر که باشی گاهی وقت ها باید ساز زدنت را ، کلاس موسیقی رفتنت را

از همه پنهان کنی

که یک وقت " مردم " نگویند دختر فلانی مطرب است .. که حالت از این واژه

بهم بخورد

دختر که باشی گاهی وقت ها زیادی مهربون میشی ..زیادی دل نازک

 میشی ، اشکت دم مشکته

حالت بد میشه از این همه احساس داشتن ، از این همه لطیف بودن 

دختر که باشی روزی صد بار به رفاقت و دوستی 2 پسر با هم حسادت

میکنی ، فک میکنی که چه قدر 

دوستی پسرا خوبه .. مرد و مردونه پشت دوستشون هستن ، حسادت و

خاله زنکی و بچه بازی هم بینشون نیست

دختر که باشی دل خوشی از اکثر هم جنس هایت نداری

دختر که باشی میشوی عزیز دل بابا ، همدم مادر و سنگ صبور برادر

دختر که باشی  در خلوتت بار ها اسم هایی را انتخاب کرده ای..

 بعد هم به این توهمات مضحک خودت بلندبلند میخندی

دختر که باشی اگر یک بار مانتوی تنگ و کوتاه بپوشی یا شالت کمی عقب

تر برود ، باید خودت را آماده کنی برای شنیدن انواع و اقسام حرف ها

دختر که باشی بعد از مدتی تبدیل میشوی به یک موجود مزخرف که زیادی

احساس دارد ،

 که نمیداند چه جوری و برای کی خرجش کند ؟ هی میگذارد روی هم تلمبار

شود تا به مرز بی احساسی و 

بی تفاوتی برسد ... جایی که حتی با شنیدن اسم لواشک هم دلش دیگر

 غنج نمیرود


* با همه اینها ، دختر بودن یک حس خوبی دارد ..




[ جمعه 16 بهمن 1394 ] [ 11:32 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

امتحانااااااا تموم

امتحانااااااااااااااااا تمووووووووووووووووووممممممممممممممممم


واهااااااااااااااااااااای

هورااااااااااااااا






دوباره اومدم سر دلتون


[ شنبه 3 بهمن 1394 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

چشاتو

چشاتو ندیدم، ازت دل بریدم 
دارم بی تو دنیامو از دست میدم 

پُر از بغض و دردی، چقدر گریه کردی 
می‌ترسم که هیچ وقت دیگه برنگردی



[ شنبه 3 بهمن 1394 ] [ 06:24 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

عاشقـ که باشیـ....





عاشق ک باشی…
دیگر خودت نیستی…
چشمهایت…
دستهایت…
بوسه هایت…
همه و همه غرق در معشوق میشوند…
عاشق که باشی…
هیچ فرمولی تو را حل نمیکند…
با هیچ منطقی درک نمیشوی…
عاشق که باشی…
کار تمام است…….



[ دوشنبه 28 دی 1394 ] [ 08:51 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

بـــا تو




قلبم تند تند میزنه با تــــــــــو

دوست دارم خنده هاتـــــــــو

پس بخنـــــد همیشـــهــ

من دوست داشتن تو به تموم دنیــا نمیـــــدم

بـا داشتن تو به همه آرزوهــــــام رسیدم

(این عکس رو خیلی دوست دارم ... شادی موج مکزیکی میزنه اصن)





[ دوشنبه 28 دی 1394 ] [ 08:37 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

WARM BODIES

فیلم بدن های گرم خییییییییلیییییییییییی باحااااااااااله و یه کم ترسناک خیلی خفنه پیشنهاد میدم ببینینن رگردان کمیکی از داستان‌های کلاسیک عاشقانه است با حال و هوای امروزی برای جوانان. “بدن های گرم” داستان قدرت ارنباط مابین انسانهاست. زمانی که زامبی‌ها به جامعه انسانی حمله می‌کنند و در صدد نابودی آن هستند، یک زامبی جوان مانع از کشته شدن دختر جوانی می‌گردد و همین سرآغاز ایجاد رابطه‌ای عاطفی و عشقی بین آنها می‌گردد. شکلی دیگر و شاید کپی‌برداری از مجموعه Twilight saga که ارتباط عاطفی بین خون آشام‌ها و انسان را به نمایش می‌گذارد. این فیلم توسط “جاناتان لوین” کارگردانی شده است و در آن “نیکولاش هولت” ، “تریسا پالمر” و “جان مالکویچ” بازی دارند راستییی اینم بگم گریم هاشون فوق العادس.









[ دوشنبه 28 دی 1394 ] [ 08:31 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

خوبم....


"خوبی؟"

گاهی با تمام تکراری بودنش

غوغا می کند!!!

و در جوابش می توان بزرگترین دروغها را گفت...

"خوبم".................





[ سه شنبه 22 دی 1394 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ bahar Villa ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 7 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ]